تبلیغات
سکوت کبود
سکوت کبود



شعر - سخنی در پرده
دخترم! با تو سخن میگویم
گوش كن، با تو سخن میگویم :
زندگی در نگهم گلزاریست
و تو با قامت چون نیلوفر ـ
شاخه پر گل این گلزاری
من در اندام تو یك خرمن گل می بینم
گل گیسو ـ گل لبها ـ گل لبخند شباب
من به چشمان تو گلهای فراوان دیدم
گل تقوا ـ
گل عفت ـ
گل صد رنگ امید
گل فردای بزرگ
گل دنیای سپید
***
میخرامی و تو را مینگرم
چشم تو آینه روشن دنیای منست
تو همان خرد نهالی كه چنین بالیدی
راست، چون شاخه سر سبز و برومند شدی
همچو پر غنچه درختی، همه لبخند شدی
دیده بگشای و در اندیشه گلچینان باش
همه گلچین گل امروزند
همه هستی سوزند
***
كس بفردای گل باغ نمیاندیشد
آنكه گرد همه گلها بهوس میچرخد ـ
بلبل عاشق نیست ـ
بلكه گلچین سیه كرداریست ـ
كه سراسیمه دود در پی گلهای لطیف ـ
تا یكی لحظه بچنگ آرد و ریزد بر خاك
دست او دشمن باغ است و نگاهش ناپاك
تو گل شادابی
به ره باد، مرو
غافل از باغ مشو
***
ای گل صد پر من!
با تو در پرده سخن میگویم :
گل چو پژمرده شود جای ندارد در باغ
گل پژمرده نخندد بر شاخ
كس نگیرد ز گل مرده سراغ
***
دخترم! با تو سخن میگویم:
عشق دیدار تو بر گردن من زنجیریست
و تو چون قطعه الماس درشتی كمیاب
« گردن آویز » بر این زنجیری
تا نگهبان تو باشم ز « حرامی » هر شب
خواب بر دیده من هست حرام
بر خود از رنج به پیچم همه روز
دیده از خواب بپوشم همه شام
***
دخترم، گوهر من !
گوهرم، دختر من !
تو كه تك گوهر دنیای منی
دل بلبخند « حرامی » مسپار
« دزد » را « دوست » مخوان
چشم امید بر ابلیس مدار
***
دیو خویان پلیدای كه سلیمان رویند
همه گوهر شكنند
« دیو » كی ارزش گوهر داند ؟
نه خردمند بود ـ
آنكه اهریمن را ـ
از سر جهل، سلیمان خواند
***
دخترم ـ ای همه هستی من !
تو چراغی، تو چراغ همه شبهای منی
به ره باد مرو
تو گلی، دسته گل صد رنگی
پیش گلچین منشین
تو یكی گوهر تابنده بی مانندی
خویش را خوار مبین
***
آری ای دختركم، ای به سراپا الماس
از « حرامی » بهراس
قیمت خودمشكن
قدر خود را بشناس
قدر خود را بشناس




چهارشنبه 23 اردیبهشت 1388 توسط ایمان | نظرات ()
شعر - نگاهی در سکوت
خداوندا! به دلهای شكسته
به تنهایان در غربت نشسته

به آن عشقی كه از نام تو خیزد
بدان خونی كه در راه تو ریزد

به مسكینان از هستی رمیده
به غمگینان خواب از سر پریده

به مردانی كه در سختی خموشند
برای زندگی جان می فروشند

همه كاشانه شان خالی از قوت است
سخنهاشان نگاهی در سكوت است

به طفلانی كه نان آور ندارند ـ
سر حسرت ببالین میگذارند

به آن « درمانده زن » كز فقر جانكاه ـ
نهد فرزند خود را بر سر راه

بآن كودك كه ناكام است كامش
ز پا میافكند بوی طعامش

به آن جمعی كه از سرما بجانند
ز « آه » جمع، « گرمی » میستانند

به آن بیكس كه با جان در نبرد است
غذایش اشك گرم و آه سرد است

به آن بی مادر از ضعف خفته ـ
سخن از مهر مادر ناشنفته

به آن دختر كه نادیدی گناهش
عبادت خفته در شرم نگاهش

به آن چشمی كه از غم گریه خیز است
به بیماری كه با جان در ستیز است

به دامانی كه از هر عیب پاك است
به هر كس از گناهان شرمناك است ـ

دلم را از گناهان ایمنی بخش
به نور معرفت ها روشنی بخش




چهارشنبه 23 اردیبهشت 1388 توسط ایمان | نظرات ()
شعر - دختر زشت
خدا یا بشكن این آئینه ها را
كه من از دیدن تو آئینه سیرم
مرا روی خوشی از زندگی نیست
ولی از زنده ماندن نا گزیرم
از آن روزیكه دانستم سخن چیست ـــ
همه گفتند: این دختر چه زشت است
كدامین مرد ، او را می پسندد؟
دریغا دختری بی سرنوشت است.
***
چو در آئینه بینم روی خود را
در آید از درم، غم با سپاهی
مرا روز سیاهی دادی ،اما
نبخشیدی به من چشم سیاهی
***
به هر جا پا نهم ، از شومی بخت ـــ
نگاه دلنوازی سوی من نیست
از این دلها كه بخشیدی به مردم ـــ
یكی در حلقه گیسوی من نیست
***
مرا دل هست ، اما دلبری نیست
تنم دادی ولی جانم ندادی
بمن حال پریشان دادی، اما ـــ
سر زلف پریشانم ندادی
***
به هر ماه رویان رخ نمودند ـــ
نبردم توشه ای جز شرمساری
خزیدم گوشه ای سر در گریبان
به درگاه تو نالیدم بزاری
***
چو رخ پوشم ز بزم خوب رویان ـــ
همه گویند : كه او مردم گریز است
نمیدانند، زین درد گرانبار ـــ
فضای سینه من ناله خیز است
***
به هر جا همگنانم حلقه بستند ـــ
نگینش دختر ی ناز آفرین بود
ز شرم روی نا زیبا در آن جمع ـــ
سر من لحظه ها بر آستین بود
***
چو مادر بیندم در خلوت غم ـــ
ز راه مهربانی مینوازد
ولی چشم غم آلوده اش گواهست
كه در اندوه دختر می گدازد
***
ببام آفرینش جغد كورم
كه در ویرانه هم ، نا آشنایم
نه آهنگی مرا ،تا نغمه خوانم ـــ
نه روشن دیده ای ، تا پرگشایم
***
خدایا ! بشكن این آئینه هارا
كه من از دیدن آئینه سیرم
مرا روی خوشی از زندگی نیست
ولی از زنده ماندن ناگزیرم
***
خداوندا !خطا گفتم ، ببخشای
تو بر من سینه ای بی كینه دادی
مرا همراه روئی نا خوشایند ـــ
دلی روشنتر از آئینه دادی
***
مرا صورت پرستان خوار دارند ـــ
ولی سیرت پرستان میستایند
به بزم پاكجانان چون نهم پای
در دل را به رویم می گشایند
***
میان سیرت وصورت ،خدایا ! ـــ
دل زیبا به از رخسار زیباست
بپاس سیرت زیبا ، كریما! ـــ
دلم بر زشتی صورت شكیباست.




چهارشنبه 23 اردیبهشت 1388 توسط ایمان | نظرات ()
گفتمش.....
گفتمش نقاش را نقشی زند از زندگی
با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید




چهارشنبه 23 اردیبهشت 1388 توسط ایمان | نظرات ()
دنیارا نگه دارید
می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند

ستایش کردم ، گفتند خرافات است

عاشق شدم ، گفتند دروغ است

گریستم ، گفتند بهانه است

خندیدم ، گفتند دیوانه است

دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم !




چهارشنبه 23 اردیبهشت 1388 توسط ایمان | نظرات ()
با لاله که گفت...
از دیده به جای اشک خون می آید

دل خون شده ، از دیده برون می آید

دل خون شد از این غصّه که از قصّه عشق

می دید که آهنگ جنون می آید

می رفت و دو چشم انتظارم بر راه

کان عمر که رفته ، باز چون می آید؟

با لاله که گفت حال ما را که چنین

دل سوخته و غرقه به خون می آید

کوتاه کن این قصه ی جان سوز ای شمع

کز صحبت تو ، بوی جنون می آید




چهارشنبه 23 اردیبهشت 1388 توسط ایمان | نظرات ()
و حرفهایی هست برای نگفتن!
در آغاز هیچ نبود، کلمه بود و آن کلمه خدا بود.
و کلمه، بی زبانی که بخواندش، و بی اندیشه ای که بداندش، چگونه می تواند بود؟
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود،
و با نبودن، چگونه می توان بودن؟
و خدا بود و، با او، عدم،
و عدم گوش نداشت،
حرفهایی هست برای گفتن،
که اگر گوشی نبود، نمی گوییم،
و حرفهایی هست برای نگفتن،
حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند.
حرفهایی شگفت، زیبا و اهورایی همین هایند،
و سرمایه ماورایی هرکسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد،
حرفهای بیتاب و طاقت فرسا،
که همچون زبانه های بیقرار آتشند،
و کلماتش، هریک، انفجاری را به بند کشیده اند،
کلماتی که پاره های بودن آدمی اند...
اینان هماره در جستجوی مخاطب خویشند،
اگر یافتند، یافته می شوند...
و ...
در صمیم وجدان او، آرام می گیرند.
و اگر مخاطب خویش را نیافتند، نیستند،
واگراوراگم کردند، روح راازدورن به آتش می کشندو، دمادم، حریق های دهشتناک عذاب
برمی افروزند.
و خدا، برای نگفتن حرفهای بسیار داشت،
که در بیکرانگی دلش موج می زد و بیقرارش می کرد.
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد؟
هرکسی گمشده ای دارد،
و خدا گمشده ای داشت.
هرکسی دوتاست و خدا یکی بود.
هرکسی، به اندازه ای که احساسش می کنند، هست.
هرکسی را نه بدانگونه که هست، احساس می کنند.
بدانگونه که احساسش می کنند، هست.
انسان یک لفظ است،
که بر زبان آشنا می گذرد،
و بودن خویش را از زبان دوست، می شنود..
هرکسی کلمه ای است:
که از عقیم ماندن می هراسد،
و در خفقان جنین، خون می خورد،
و کلمه مسیح است،
و در آغاز، هیچ نبود،
کلمه بود،
و آن کلمه، خدا بود.




چهارشنبه 23 اردیبهشت 1388 توسط ایمان | نظرات ()
اتوبیوگرافی !
در باغ « بی برگی » زادم

و در ثروت « فقر » غنی گشتم.

و از چشمه « ایمان » سیراب شدم.

و در هوای « دوست داشتن » ، دم زدم.

و در آرزوی « آزادی » سر بر داشتم.

و در بالای « غرور » ، قامت کشیدم.

و از « دانش » ، طعامم دادند.

و از « شعر » ، شرابم نوشاندند.

و از « مهر » نوازشم کردند.

و « حقیقت » دینم شد و راه رفتنم.

و « خیر » حیاتم شد و کار ماندنم.

و « زیبایی » عشقم شد و بهانه زیستنم




چهارشنبه 23 اردیبهشت 1388 توسط ایمان | نظرات ()
رباعیات خیام
برخیز و بیا بتا برای دل ما
برخیز و بیا بتا برای دل ما
یک کوزه شراب تا بهم نوش کنیم
زان پیش که کوزه ها کنند از گل ما                                                                                                                                                                         
گر می نخوری طعنه مزن مستانرا
بنیاد مکن تو حیله و دستانرا
تو غره بدان مشو که می مینخوری
صد لقمه خوری که می غلامست آنرا                                                                                                                       
هر چند که رنگ و بوی زیباست مرا
چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا
معلوم نشد که در طربخانه خاک
نقاش ازل بهر چه آراست مرا
                                                       
برخیز ز خواب تا شرابی بخوریم
زان پیش که از زمانه تابی بخوریم
کاین چرخ ستیزه روی ناگه روزی
چندان ندهد زمان که آبی بخوریم
امروز ترا دسترس فردا نیست
و اندیشه فردات بجز سودا نیست
ضایع مکن این دم ار دلت شیدا نیست
کاین باقی عمر را بها پیدا نیست
آن قصر که جمشید در او جام گرفت
آهو بچه کرد و شیر آرام گرفت
بهرام که گور میگرفتی همه عمر
دیدی که چگونه گور بهرام گرفت




چهارشنبه 23 اردیبهشت 1388 توسط ایمان | نظرات ()
سگها و گرگها
1
هوا سرد است و برف آهسته بارد
 ز ابری ساکت و خاکستری رنگ
 زمین را بارش مثقال ، مثقال
فرستد پوشش فرسنگ ، فرسنگ
سرود کلبه ی بی روزن شب
 سرود برف و باران است امشب
 ولی از زوزه های باد پیداست
 که شب مهمان توفان است امشب
 دوان بر پرده های برفها ، باد
 روان بر بالهای باد ، باران
 درون کلبه ی بی روزن شب
 شب توفانی سرد زمستان
 آواز سگها
زمین سرد است و برف آلوده و تر
 هواتاریک و توفان خشمناک است
 کشد - مانند گرگان - باد ، زوزه
ولی ما نیکبختان را چه باک است ؟
 کنار مطبخ ارباب ، آنجا
 بر آن خاک اره های نرم خفتن
 چه لذت بخش و مطبوع است ، و آنگاه
عزیزم گفتن و جانم شنفتن
وز آن ته مانده های سفره خوردن
و گر آن هم نباشد استخوانی
 چه عمر راحتی دنیای خوبی
 چه ارباب عزیز و مهربانی
ولی شلاق ! این دیگر بلایی ست
بلی ، اما تحمل کرد باید
 درست است اینکه الحق دردناک است
ولی ارباب آخر رحمش اید
گذارد چون فروکش کرد خشمش
 که سر بر کفش و بر پایش گذاریم
شمارد زخمهامان را و ما این
محبت را غنیمت می شماریم
2
خروشد باد و بارد همچنان برف
ز سقف کلبه ی بی روزن شب
شب توفانی سرد زمستان
زمستان سیاه مرگ مرکب
آواز گرگها
زمین سرد است و برف آلوده و تر
 هوا تاریک و توفان خشمگین است
کشد - مانند سگها - باد ، زوزه
زمین و آسمان با ما به کین است
شب و کولاک رعب انگیز و وحشی
شب و صحرای وحشتناک و سرما
بلای نیستی ، سرمای پر سوز
 حکومت می کند بر دشت و بر ما
نه ما را گوشه ی گرم کنامی
 شکاف کوهساری سر پناهی
 نه حتی جنگلی کوچک ، که بتوان
در آن آسود بی تشویش گاهی
 دو دشمن در کمین ماست ، دایم
دو دشمن می دهد ما را شکنجه
برون : سرما درون : این آتش جوع
که بر ارکان ما افکنده پنجه
دو ... اینک ... سومین دشمن ... که ناگاه
برون جست از کمین و حمله ور گشت
سلاح آتشین ... بی رحم ... بی رحم
نه پای رفتن و نی جای برگشت
بنوش ای برف ! گلگون شو ، برافروز
 که این خون ، خون ما بی خانمانهاست
که این خون ، خون گرگان گرسنه ست
که این خون ، خون فرزندان صحراست
درین سرما ، گرسنه ، زخم خورده ،
دویم آسیمه سر بر برف چون باد
 ولیکن عزت آزادگی را
نگهبانیم ، آزادیم ، آزاد




چهارشنبه 23 اردیبهشت 1388 توسط ایمان | نظرات ()
در كوچه سار شب از هوشنگ ابتهاج
درین سرای بیكسی ، كسی بدر نمیزند
به دشت پرملال ما پرنده پر نمیزند
یكی ز شب گرفتگان چراغ بر نمیكند
كسی به كوچه سار شب در سحر نمیزند
نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ كز شبی چنین سپیده سر نمیزند
دل خراب من دگر خراب تر نمیشود
كه خنجر غمت ازین خراب تر نمیزند
گذرگهی است پر ستم كه اندرو بغیر غم
یكی صلای آشنا به رهگذر نمیزند
چه چشم پاسخ است ازین دریچه های بسته ات؟
برو كه هیچكس ندا به گوش كر نمیزند
نه سایه دارم و نه بر ، بیفكنندم و سزاست
اگر نه ، بر درخت تر كسی تبر نمیزند




چهارشنبه 23 اردیبهشت 1388 توسط ایمان | نظرات ()
به تو چه
زاهدا ، من که خراباتی و مستم به تو چه

ساغر و باده بود بر سر دستم به تو چه

تو اگر گوشه محراب نشستی صنمی گفت چرا ؟

من اگر گوشه میخانه نشستم به تو چه

آتش دوزخ اگر قصد تو و ما بکند

تو که خشکی چه به من، من که تر هستم به تو چه





دوشنبه 14 اردیبهشت 1388 توسط ایمان | نظرات ()
شهریار
چه شرابی به تو دادند که مدهوش شدی ای صبا با توچه گفتند که خاموش شدی
1
چه بلا رفت که خاکستر خاموش شدی تو که آتشکده‌ی عشق و محبت بودی
2
که خود از رقت آن بیخود و بی‌هوش شدی به چه دستی زدی آن ساز شبانگاهی را
3
چه شنفتی که زبان بستی و خود گوش شدی تو به صد نغمه، زبان بودی و دلها همه گوش
4
نه گمان دار که رفتی و فراموش شدی خلق را گر چه وفا نیست و لیکن گل من
5
تو هم آمیخته با خون سیاوش شدی تا ابد خاطر ما خونی و رنگین از تست
6
نازنینا چه خبر شد که کفن پوش شدی ناز می‌کرد به پیراهن نازک تن تو
7
که به ناهید فلک همسر و همدوش شدی چنگی معبد گردون شوی ای رشگ ملک
8
با نسیم دم اسحار هم آغوش شدی شمع شبهای سیه بودی و لبخند زنان
9
که تواش شیفته‌ی زلف و بناگوش شدی شب مگر حور بهشتیت، به بالین آمد
10
وای بر من که توام خواب شب دوش شدی باز در خواب شب دوش ترا می‌دیدم
11
به چه گنجینه‌ی اسرار که سرپوش شدی ای مزاری که صبا خفته به زیر سنگت
12
آتشی بود در این سینه که در جوش شدی ای سرشگ اینهمه لبریز شدن آن تو نیت
13
که چرا دور از آن چشمه پرنوش شدی شهریارا به جگر نیش زند تشنگیم
14




دوشنبه 14 اردیبهشت 1388 توسط ایمان | نظرات ()
نیایش/ علی شریعتی
                                                                                                                                                                                                           خدایا: به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ، بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است، حسرت نخورم، و مُردنی عطا کن که، بر بیهودگیش، سوگوار نباشم.بگذار تا آن را، خود انتخاب کنم، اما آنچنان که تو دوست می داری.                                                                                                                                                  خدایا: تو، چگونه زیستن را به من بیاموز، چگونه مردن را خود خواهم آموخت.

 خدایا:شهرت، منی را که:"میخواهم باشم" قربانی منی که " میخواهند باشم" نکند
 خدایا:به من « تقوای ستیز» بیاموز تا درانبوه مسئولیت نلغزم و از تقوای پرهیز مصونم دار تا در خلوت عزلت نپوسم.





دوشنبه 14 اردیبهشت 1388 توسط ایمان | نظرات ()
شعر پروین اعتصامی برای سنگ مزارش
اینکه خاک سیهش بالین است...اختر چرخ ادب پروین است.

گر چه جز تلخی ز ایام ندید...هر چه خواهی سخنش شیرین است

صاحب آنهمه گفتار امروز... سائل فاتحه و یاسین است

دوستان به که ز وی یاد کنند ... دل بی دوست دلی غمگین است

خاک در دیده بسی جان فرساست ... سنگ بر سینه بسی سنگین است

بیند این بستر و عبرت گیرد ... هر که را چشم حقیقت بین است

هر که باشی و ز هر جا برسی ... آخرین منزل هستی این است

آدمی هر چه توانگر باشد ... چون بدین نقطه رسید مسکین است

اندر آنجا که قضا حمله کند ... چاره تسلیم و ادب تمکین است

زادن و کشتن و پنهان کردن ... دهر را رسم و ره دیرین است

خرم آنکس که در این محنت گاه ... خاطری را سبب تسکین است





دوشنبه 14 اردیبهشت 1388 توسط ایمان | نظرات ()
(تعداد کل صفحات:2)      1   2  



پست الکترونیک
تماس با مدیر
RSS
ATOM
ایمان
گلپونه ها
متن و اهنگهای غمگین
مرکز دانلود برنامه وکرک
همه پیوندها
اردیبهشت 1388
شعر - سخنی در پرده
شعر - نگاهی در سکوت
شعر - دختر زشت
گفتمش.....
دنیارا نگه دارید
با لاله که گفت...
و حرفهایی هست برای نگفتن!
اتوبیوگرافی !
رباعیات خیام
سگها و گرگها
در كوچه سار شب از هوشنگ ابتهاج
به تو چه
شهریار
نیایش/ علی شریعتی
شعر پروین اعتصامی برای سنگ مزارش
لیست آخرین مطالب
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :